Wednesday, March 21, 2007

1386

شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند

هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد گلرخانش دیده نرگستان کنند

سرو ما چون سازد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند

ای جوان سروقد گویی بزن پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نیست هرچه فرمان تو باشد آن کنند

مردم چشمم به خون آغشته شد درکجا این ظلم بر انسان کنند

عید رخسار تو کو تا عاشقان در وفایت جان خود قربان کنند

خوش برآ با غصه ای در کاهل راز عیش خوش در بوته هجران کنند

سر مکش حافظ ز آه نیمشب تا چو صحبت آینه رخشان کنند

رو نماید آفتاب دولتت گرچه صحبت آینه رخشان کنند

1 comment:

Anonymous said...

بي نجواي ِ انگشتانت
جهان از هر سلامي خالي است

آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود