شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد گلرخانش دیده نرگستان کنند
سرو ما چون سازد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند
ای جوان سروقد گویی بزن پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هرچه فرمان تو باشد آن کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد درکجا این ظلم بر انسان کنند
عید رخسار تو کو تا عاشقان در وفایت جان خود قربان کنند
خوش برآ با غصه ای در کاهل راز عیش خوش در بوته هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیمشب تا چو صحبت آینه رخشان کنند
رو نماید آفتاب دولتت گرچه صحبت آینه رخشان کنند
1 comment:
بي نجواي ِ انگشتانت
جهان از هر سلامي خالي است
آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
Post a Comment